دخترم در همایش حضرت علی اصغر
میترای عزیزم در همایش حضرت علی اصغر
17 آبان مصادف با چهارم محرم با میترای عزیزم به مراسم عزاداری حضرت علی اصغر رفتیم . واست شال و سر بند هم بستم خیلی با نمک شده بودی وقتی به چهره ی معصومت نگاه می کردی اشکت جاری می شد و به یاد مظلومیت آقای کوچکمان حضرت علی اصغر می افتاد . مراسم معنوی با شکوهی بود . ان شا الله سالای دیگه هم با هم تو این مراسم شرکت کنیم . همه ی مادرا بچه هاشون رو آورده بودن تا بیمه حضرت علی اصغر کنن منم از خدا می خوام تو دسته گل قشنگ رو برای من و بابا حفظ کنه و همیشه سالم و سلامت باشی . اینم چند تا از عکسات
گل من
این لباسو مامان جون خودم واست دوختم و خیلی دوست داشتم تنت کنم . امیدوارم خوشت بیاد ...
دختر نازنینم
40 روزگی دخترم
دایی جون
گریه میترا بعد پوشیدن پیرهنش
این پیرهنی که تنت هست رو خودم دوختم رو قسمت بالاش هم کار گریت انجام دادم با تور و ساتن ولی وقتی تنت کردم خیلی گریه کردی و بابایی که با گریه تو دلش خون می شد گفت دیگه اینو تنت نکنم . با این که برای دوختش زحمت کشیدم ولی فکر کنم یه بار هم تنت نشه چون تا تابستون بشه برات کوچیک میشه فقط برای یادگاری واست نگه می دارم . اینجا شما 40روزه بودی ...
میترا در خواب خوش
اینجا مامان روی بازوی من خوابت برده بود که دایی امین ازت عکس گرفت ...











